انتظار
باز خدا آمد و رازی که به جان گفت
دیگر نروم بام بگویم نتوان گفت
یک لقمه که از دست امامت نچشیدیم
پس حجة حق کو؟ که بیعت بتوان گفت!
حیرت
دنبال کاغذ پاره ای می گردم اینجا
خودکار هم با جو هرش یخ بست اینجا
آخر خدای من کجایی تا بگردم
هفت نه هفتاد نه یک عمر بر دور ست اینجا
آن خانه را دیگر مکن چون زخم در چشم
فهمیدم آری راه تو سخت است اینجا
راز تو را من خط به خط با گریه خواندم
دیگر خدایا اینچنین آهیست اینجا
امتداد
!!!
...
کف می زند ساحل
موجی به آواز و
موسیقی دریا
تکرار وحدت در
شور و نوای باد
از پرتو خورشید
یک یک ستایش در
چشمان شب ماند و
این ذره ی آبی...
به کجا چنین شتابان!
کلیک کردن روی جستجو دیگه خسته کننده شده.وقی کلمه ها با یه علامت سؤال بزرگ جلوت ظاهر می شن،
کلیک روی جستجو راحتترین راه حله،وقتی برای تمام روزات برنامه داریو می دونی هر ساعتشو باید چی کار
بکنی و همینطوری که داری تخته گاز می ری یه صدا جلو راهت سبز بشه که:به کجا چنین شتابان!
بعد هر طرف و نگاه کنی کسی رو نبینیو دوباره بریو دوباره همون صدا که:به کجا چنین شتابان!
بعد از توی کیفت دفتر برنامه ریزیتو برداری که ببینی دقیقاً کجا داری می ری،دفتر توی دستت پودر بشه و بریزه
زمین و دوباره همون صدا که: به کجا چنین شتابان!
که مجبور شی یه دفتر دیگه برداریو از اول همه ی برنامه هاتو بنویسیو تا می یای بخونیش مثل دفعه های قبل
پودر بشه تو هوا! آخرشم بری سراغ موس و کلیک و دونه دونه برنامه هاتو تایپ کنی و بزنی جستجو و تازه
دوزاریت بیافته که یه فرعی رو اشتباه رفتیو داری دور خودت می چرخی!
که بعد از اونم بفهمی باید بری پیش ملکه زمان که شاید قبول کنه یه کم آرومتر قدم برداره تا بتونی چند تا کلمه رو
به برنامه هات اضافه کنی و چند تا رو هم حذف.
آیا من پروردگار تو نیستم؟
باید یادم بماند که همیشه کودک باشم،که چشمانم همواره برای دانستن دو دو بزنند و نهراسم از جدی گرفتن بازیهایم و به بازی گرفتن هر آنچه می بینم و می شنوم و نشانی خدا را از هر که می شناسم بپرسم و برای خداییش دست تکان دهم...
بدون عنوان
کلمه ها بالا و پایین می پرن و روی صفحه ی کاغذ مانور می دن.کاغذ ش استاندارد نیست اما کلمه ها دست اندازاشو حفظ شدن چشم بسته تمام کاغذ ولی لی می رن.
کلمه ها دروغ نمی گن،حتی تظاهرم نمی کنن.کلمه های این صفحه خیلی عریض نیستن اما عمق دارن.سن شونم از ده سال بیشتره،یعنی ده سال سن مفید شونه .
من از این صفحه ی غیر استاندارد خیلی چیزا یاد گرفتم.مثلا اینکه وقتی کلمه ها زمین می خورن دردشون نمی یاد فقط عمقشون بیشتر می شه.این صفحه ی پر از کلمات خط خورده و خط نخورده رو می شه با دایره های متحد المرکز پر کرد و بعدش اون گوشه هایی که خالی می مونه،می تونه با خطهای منقطع پر بشه.جاهای خالی خطهای منقطع هم همیشه خالی می مونه تا کلمه ها جایی برای اوج گرفتن داشته باشن.
با دایره های متحدالمرکز که روی کلمه ها نشستن، کاغذ به اندازه ی دنیا کوچیک شده،با تمام کهکشانا و مرزایی که نداره.حالا می شه این کاغذ و پرت کرد یه گوشه،یا با یه قاب چسبوندش به دیوار و یا اینکه با مداد رنگی های دست ساز تبدیلش کرد به یک........
خب، اسمی براش پیدا نکردم.فقط می دونم چیه! بدون اسم.یعنی،فقط وجود داره!
گم گشته
روی خطی تعریف نشده
سرگردانم و می خوانمش
حرف به حرف
که دستانم می سوزد و بانو
می رود
در جذبه ی رد نگاهش
خورشید
چادر نیستی به سر می کشد و زمین
از زمان به دور می شود و این
حروف نخ نما
در چین های چادرش از نو
طلوع می کنند.
هو الشافی
بیمارستان جای عجیبیه،پر از مریض،دکتر،پرستار...... شاید خدا بیمارستانو بیشتر از جاهای دیگه دوست داشته باشه.توی بیمارستان یه آدمایی احتیاج به کمک دارن،آدمایی هم اومدن که بهشون کمک کنن.
شا ید این شرایط همون مدینه ی فاضله ایه که آدما قراره بهش برسن.که همه ی همه ی آدمابشن یه تن واحد که تا یه گوشه از این تن یکی از درد نالید،یکی دیگه پیدا بشه که به دادش برسه و کمکش کنه.
«عزازیل»
زمین
زمان
عزیزان را
تیر باران تفرقه کردو
به تماشای وحدت
فرو شد
شیطان عزیز
فقیرترین ِ
عزیزان بود
پ ن:برای مادر بزرگ مهربان که این روزها کمی بی تاب شده.
عبور
دونده در ردیف دوم و سوم می دوید.با قدرتی که در چشمانش هویدا بود و اهتمال آن می رفت در دور آخر گوی سبقت را به دست بگیرد،ناگهان سرعتش کم شد و خستگی در عضلاتش رخنه کرد.هر چند بعید به نظر می رسید میدان را خالی کند اما افکاری که خودش هم نمی دانست از کجا آمده اند،خط پایان را از جلوی چشمش محو می کردند و او بی آنکه بداند چرا،سرعتش کم می شد.تا جایی که یک دور از دونده های دیگر عقب ماند.
او برای جبران یک دور عقب ماندن، تمام توانش را به کار گرفت تا در یک دور مانده به دور پایانی حجوم افکار را متوقف کند و توانست در آن دور از دونده های دیگر پیشی بگیرد،اما آنقدر ذهنش معطوف یک دور عقب مانده بود که صداها برایش نا مفهوم شده و متوجه نشد از خط پایان عبور کرده است.
سال نو مبارک
لیست کارهای عقب مانده ام را می خواندم که نامه ی اعتراض به دستم رسید.
«پس بگو چرا نمی تونم قدم از قدم بردارم!»
از روی مبل بلند شدم،همچنان چهار تا گنجشک دور سرم می چرخیدند.یک مجموعه داستان کوتاه برای اعلام صلح،منطقی به نظر می رسد.داستان اول را می خوانم و از داستان دوم فقط چند جمله ی اول را،به سراغ داستان سوم می روم که سرعت چرخش گنجشک ها دو برابر می شود.
از بیرون خانه صداهایی شبیه به فیلم های جنگی می آید.چند بار تلاش می کنم که بلند شوم اما ظاهراً این باراعتراض جدی ست و با یک کتاب حل نخواهد شد:
به نام خدا
حضور محترم سلولهای خاکستری
اینجانب قصور خود را در این یکی دو ماه آخر سال مبنی بر ارسال نکردن حتی یک خط مفید از کتابهای داخل قفسه،قبول کرده و در فکر جبران هستم.لطفاً این چند روز باقی مانده را نیز همکاری نموده و به سلولهای دیگراعلام کنید به اعتراض پایان دهند.
گنجشکها غیبشان می زند.
«چه خوب،قبول کرد!!!»
دشت از خواب پرید تا خود نور دوید
باید از طرح گذشت رنگ را یکسره دید
شوق را زمزمه کرد بند را دید و پرید
خالق نور کجاست همهمه از راه رسید
این نوا از دم کیست بخشش و داد و نوید
رنگ و گل بوته و خاک فصل نو دید و چشید
باد و ابر، باران، نور حلقه در گوش چمید
کتابخانه
میان صفحات کتابخانه قدم می زنم
واژه های سرگردان
هر کدام راهنمایی و راه را
وا نهاده
در کتابخانه ای چنین عظیم
در گیر یک کتاب ماندن
غم آبادیست جاری
دالانهای تو در توی کتابخانه را
ترسیم می کنم
و برای خواندن تک تک کتابها
روز شماری
ثانیه ها را کنار خود می نشانم
و برای تک تکشان
ستاره ای طلب می کنم
هر ثانیه به فواره ای عظیم
گردن نهاده و می رود
کتابخانه هم چرخ می زند
و همیشه را به ابد پیوند
در این کتابخانه و میان این کتابها
واژه ها را یکی یکی
شب رنگ می زنم
و سبد سبد
ستاره می چینم.
عدد صفر
گویا باید از چشمانم دلگیر باشم که چرا تاکنون هیچ نمی دیده است و شاید هم از خودم.در و دیوار نوشته های این تک یاخته تمامی ندارد.روی یک میتوکندری دو زانو می نشینم تا نوشته های بیشتری را بخوانم.که بعد مجبور می شوم بایستم.حتی لیپید ها هم نام تو را آنگونه که باید بر زبان می آورند،و این غشای سلولی که گذر از دنیا ی درون سلول به فضای بین سلولی و پس از آن، سلول دیگر. بی گمان هیچ دو سلولی شبیه هم نیستند با وجود شباهت تمام سلولها.
کوچکتر می شوم،کوچکتر از یک اتم.روی هسته ی اتم می نشینم و تمام مدارها را رصد می کنم و از روی هسته به سختی جدا می شوم.کشش عجیبی دارد.به مدار اول که رسیدم،احساس سبکی تمام وجودم را فرا می گیرد.نیرویی مرا به گردش وا می دارد و آنقدر زیاد می شود که به مدار بعدی می رسم.مدار ها را یکی یکی می گذرانم.آخرین مدار رو به ستارگانی ست در اندازه ی هسته ی اتم هایی کوچک و بزرگ. هر چه قدر هم که کوچک شوم باز هم کهکشانی قد علم می کند!
این عدد صفر توهمی بوده که چشمانم را به تمام ازل نوشته ها،قانون نوشته ها و هر آنچه که از تو می گوید ومی بینم،ببندد.
سالها دل طلب جام جم از ما می کرد آنچه خود داشت زبیگانه تمنا می کرد
گوهری کز صدف کون ومکان بیرون است طلب از گم شدگان لب دریا می کرد
مشکل خویش بر پیر مغان بردم دوش کو به تایید نظر حل معما می کرد
دیدمش خرم و خندان قدح باده به دست وندر آن آیینه صد گونه تماشا می کرد
گفتم این جام جهان بین به تو کی داد حکیم گفت آن روز که این گنبد مینا می کرد
(حافظ)
تبلیغات
